|
|
|
|
|
سراومد زمستون شكفته بهارون گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون كوهها لاله زارن لالهها بيدارن تو كوهها دارن گل گل گل آفتابو ميكارن توي كوهستون دلش بيداره تفنگ و گل و گندم داره ميآره توي سينهاش جان جان جان يه جنگل ستاره داره لبش خندهي نور دلش شعلهي شور صداش چشمه و يادش آهوي جنگل دور |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 13:39 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
اندر دل بي وفا غم و ماتم باد آن را كه وفا نيست ز عالم كم باد ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد جز غم كه هزار آفرين بر غم باد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:32 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرچکید و نامش دل شد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:25 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر یک کودک آفریقایی است که سال گذشته برنده ی جایزه ی بهترین شعر جهان شد : وقتی به دنيا ميام، سياهم؛ وقتی بزرگ می شم، سياهم؛ وقتی می رم زير آفتاب، سياهم؛ وقتی می ترسم، سياهم؛ وقتی مريض می شم، سياهم؛ وقتی می ميرم، هنوزم سياهم ... ولی تو، آدم سفيد، وقتی به دنيا ميای، صورتی ای؛ وقتی بزرگ می شی، سفيدی؛ وقتی ميری زير آفتاب، قرمزی؛ وقتی سردت می شه، آبی ای؛ وقتی می ترسی، زردی؛ وقتی مريض می شی، سبزی؛ و وقتی می ميری، خاکستری ای ... اونوقت تو به من می گی رنگين پوستی؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:40 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت . با هر چه رود نام تو را می توان سرود . بیم ازحصار نیست ، که هر قفل کهنه را ، با چشم های روشن تو می توان گشود . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:7 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
زیباترین زیبا
کمیاب ناپیدا گمگشته ی خوابم دریاترین رویا مجنون بیمارم آری ، مرا دریاب . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:4 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
شیشه نزدیکتر از سنگ ندارد خویشی
هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:23 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را برپوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست (فروغ فرخزاد) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:51 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من ازفصل های خشک گذر می کردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند به مادرم که در آئینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را از تخمه های سبز می انباشت ـ سلامی ، دوباره خواهم داد می آیم ، می آیم ،می آیم با گیسویم : ادامه ی بوهای زیر خاک با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار می آیم ،می آیم ،می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که دوست می دارند و دختری که هنوزآنجا ، در آستانه ی پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد (فروغ فرخزاد)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:52 توسط نسرین عجمی
|
|
||