|
|
|
|
|
چهار کس از چهار چیز سیر نمی شوند : حکمای هند می گویند : حکمای فارس می گویند : 1- عالم از کتاب 1- چشم از روی زیبا 2- عاقل از ادب 2- گوش از سخن فصیح 3- ریشه دار از نسب 3- دل از نصیحت گو 4- جاهل از بازی 4- مسافر از نسیم خوش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:57 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
ثانیه ها با سرعت نور در حرکتند و دقیقه ها بی اعتنا از کنارشان می گذرند . ساعتها بی قراری میکنند و روزها گاه تب دارند و گاهی لرزانند . هفته ها مغرورند و ماه ها خجالتی و به سال که می رسی زبانش بند آمده ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:45 توسط نسرین عجمی
|
|
||
|
|
|
|
|
زن گفت: «چي ميخواين؟» گزارشگر پرسيد: «هيچ نوع مدال فروشي دارين؟» ـ نه، ما از اين چيزا نگه نميداريم. ميخواين چكار، نگو ميخواين چيزي بفروشين؟ گزارشگر گفت: «بله، براي يه مدال «ام. سي» چقدر ميدين؟» زن با بدگماني، در حالي كه دستانش را زير پيشبندش جمع ميكرد، پرسيد: «ام. سي چيه؟» گزارشگر گفت: «يه نوع مداله. صليب نقرهايه.» زن پرسيد: «نقرة اصله؟» گزارشگر گفت: «گمون كنم اصل باشه.» زن گفت: «مث اين كه مطمئن نيستي؟ با خودت داريش؟» گزارشگر گفت: «نه.» زن گفت: «خوب، بيارش. اگه نقرهي اصل باشه ممكنه پول خوبي بهت بدم. ببينم، نشه از اون مدالهاي جنگي باشه، ها؟» گزارشگر گفت: «درسته.» ـ پس به خودت زحمت نده. مالي نيستن. پس از آن گزارشگر به پنج فروشگاه دست دوم ديگر سر زد. هيچ يك از آنها مدال نميخريدند. مدالهاي جنگ بازاري نداشت. به در فروشگاهي نوشته شده بود: هر چيز با ارزشي را خريداريم. با بالاترين قيمت پيشنهادي.» مرد ريشويي از پشت پيشخوان با صداي تحكمآميزي گفت: «چيزي ميخواي بفروشي؟» گزارشگر جويا شد: «مدالهاي جنگي ميخرين؟» ـ گوش كن. اين مدالها ممكنه تو جنگ ارزشي داشتن. من نميگم نداشتن. ميفهمي؟ ولي براي من دودوتا چهارتاست. چرا چيزي بخرم كه نتونم بفروشم. فروشنده بسيار آقا و اهل توضيح و تفسير بود. گزارشگر پرسيد: «اين ساعترو چند ميخري؟» فروشنده آن را به دقت برانداز كرد. جعبهاش را باز كرد و كاركردنش را زير نظر گرفت. توي دستش چرخاند و به آن گوش داد. گزارشگر گفت: «خوب كار ميكنه.» فروشنده كه ريش پر پشتي داشت در حالي كه ساعت را روي پيشخوان ميگذاشت، به قضاوت پرداخت: «اين ساعت ممكنه حالا 60 سنت بيارزه.» گزارشگر به سمت پايين «يورك استريت» راه افتاد. درهاي مغازهها نشان ميداد كه دست دوم فروش هستند. كتش را قيمت گذاشتند، ساعتش را تا هفتاد سنت خريدند و جعبة سيگارش را هم تا 40 سنت طالب بودند، امّا هيچ كس نه مدال ميخريد و نه ميفروخت. خرت و پرت فروشي گفت: «هر روز براي فروشِ مدال ميآن. بعد از سالها تو، اوّلين كسي هستي كه اومدي مدال بخري.» سرانجام در مغازة تاريك و خفهاي، جوينده چند مدال براي فروش پيدا كرد. زن فروشنده آنها را از صندوق دخل بيرون آورد. مدالها از ستارة 15 ـ 1914، از مدالهاي خدمات عمومي و از مدالهاي پيروزي بودند. همة آنها دست نخورده و شفاف در جعبههاي خودشان بودند، بههمان صورت كه فروخته شده بودند. به روي همة آنها يك اسم و يك شماره حك شده بود. همهشان به تفنگداري در يك توپخانة كانادايي تعلق داشت. گزارشگر آنها را امتحان كرد و پرسيد: «چنده؟» زن به حالت تسليم گفت: «همه را با هم ميفروشم.» ـ همه شون چند؟ ـ سه دلار. گزارشگر به امتحان مدالها ادامه داد. آنها نمايندة افتخار و شناخت اعليحضرتي بودند كه به يك فرد كانادايي تقديم شده بود. اسم آن كانادايي به لبة هر مدال ديده ميشد. زن با اصرار گفت: «آقا نگران اون اسمها نباشين. راحت ميتونين پاكشون كنين. براتون مدالهاي خوبي ميشن.» گزارشگر گفت: «متأسفانه اينا اون چيزهايي نيس كه من دنبالشون ميگردم.» زن در حالي كه آنها را اينور و آنور ميكرد گفت: «از خريدن اينا پشيمون نميشين آقا. بهتر از اينها نميتونين پيدا كنين.» گزارشگر اعتراض كرد: «نه، فكر ميكنم اون چيزهايي كه من ميخوام...» ـ خب، بگو چند ميخواي؟ ـ هيچچي. ـ آخه يه چيزي بگو. هر چي دلت ميخواد بگو. ـ نه، امروز نه. ـ هر چي بگي ناراحت نميشم. مدالهاي خوبي هستن آقا. نگا كنين. براي همه شون يه دلار به من بدين. گزارشگر از بيرون مغازه به داخل ويترين نگاه كرد. روشن بود كه حتي ساعت شماطهدار خراب شكسته را ميتوانستي بفروشي، امّا يك مدال «ام. سي» را نه. ميتوانستي يك سازدهني دست دوم را معامله كني، امّا يك مدال «دي. سي. ام» بازار نداشت. ميتوانستي مچ پيچهاي نظاميات را بفروشي، امّا براي مدال ستارهنشان 1914 خريداري پيدا نميكردي. در نتيجه قيمت بازار شجاعت معلوم نبود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 20:16 توسط نسرین عجمی
|
|
||